شعری برای کودکان کار

کاش هر لحظه دل هزاران بار

گُر بگیرد برای کودک کار

پا به پاهای نازکش بدود

تا کجایی که می کشد اجبار

مدتی ناز مادری کشد از

سرو نورسته ای چنین سالار

بر ترک های تُرد دستانش

لب سپارد سپردنی کشدار

بخدا این ستاره سهمش نیست

طالعی با طلوعِ غرق غبار

بس که ای کاش های رنگین را

هی فرو خورده در گلو ناچار

چشم و گوشش همیشه سیر است از

وعده های به سینه دیوار

از دمت گرم و آفرین ها تا

گفتِ مفت و نگاه معنی دار

بی سخن ، از نگفته ها سرشار

اوج هموارِ هرچه ناهموار

کاش می شد زمین تکان بخورد

آسمانی شود ، ترانه تبار

نیمه شب ها دوباره یال امید

پر بگیرد و کاخ غم آوار

در هیاهوی گنگ این بازار

صد زمستان فدای بوی بهار

می رسد لذتی که کودک کار

شاد و لی لی کنان و جیغ و هوار

فهیم بخشی


/ 0 نظر / 38 بازدید