دیگرزبانی بسته ومسدود را از من مخواهید

وآن استعاروشعررمزآلود را از من مخواهید

حالا که آب زندگی از سر گذشته است

آن نغمه های کهنه ی مردود را از من مخواهید

درپهنه ای که بحرهای بیکران عشق جاریست

جاری شدن در جوی شبه رود را از من مخواهید

فرهاد با هرضربه اش عاشق بُودن را یادمان داد

دیگر حسابی از زیان و سود را از من مخواهید

در بیکران عالم عیشم سفرها کرده ام من 

سیر و سفر در وادی محدود را از من مخواهید

در معبری که انس و جن هرلحظه راهی وصالند

دیگر خروج ازسیرت مقصود را از من مخواهید

دجال های خوش خط وخوش خال دوران را بگویید

غافل شدن ازناجی موعود(عجل الله...) را از من مخواهید

سراینده : فهیم بخشی