رجز عاشقی

دلم را اینچنین مشکن تو ای معشوق طوفانی

که این دل در تمنایش بسی مه روست پنهانی

اگر بینی که در نزدت هیاهو می کند قلبم

مپنداری در این میدان تو زیباروی تک خوانی

وگر دیدی به آن سروت دلم ماُوا گزید امشب

روا نبود که هرلحظه به یک سازی برقصانی

کبوتربچه ای که اکنون پناهش بام باغ توست

توشک کن خسته گردیده است از پرواز طولانی

اگر طنازیت امروز در بازار من گرم است

مزن بر طبل تحقیرم که از دکان خود رانی

کنون این گوی و این میدان و این رسم وفاداری

زقاموس لغاتم حذف گردیده است آیین پشیمانی

اگر این کاسه صبرم زمانی لب به لب گردد

اشارت می دهم ای دوست بر ابیات فوقانی

"رسا"امشب چه بی پروا رجزخواندی و رنجاندی

کنون بس کن به پایان آمد این دعوای هذیانی

پیامی سررسید از سوی دلدارت که گر دانی

همین دم پا زسر نشناسی و راهی شوی آنی

سراینده : فهیم بخشی