مرا ببرتو زاینجا

 نظری نما به من ای امید چشم خمار  

که رشته رها شده از کفم کنم اقرار

مرا ببر به تجسم به آرزو به خیال

 به شعر طربتاک یک دل بیمار

مراببر به حس غریب وصال پر زخیال

و   به بالا برای پریدن زروی یک دیوار

مراببر به افق هابه آسمان به وصال

به تماشای تارگیسویی ز آن رخسار

مرا ببر و نهان کن  به زیر آن چخماق

که زنند بر سرم آهن و شوم بیدار

و ان زمان  تو رها کن مرا درون مذاب

که جان تازه بگیرم زشوق یک دیدار

مرا ببرتو زاینجا به هر کجا بجز اینجا

 که رها شوم ز فضای همیشه پرتکرار

فهیم بخشی 28/10/1391

بیرجند