شعر جانباز

باید که عشق بر سر پیمان بایستد

هر عاشقی  میانه میدان بایستد

 ققنوس وش در دل گهواره عطش

از خود جدا شده  در جان بایستد

 یا دست کم به وسعت مقیاس یک قدم

نزدیکتر به  قامت  انسان بایستد

 وقتی که از عروس قافله  بیم می رود

در پیچ و تاب حادثه هر آن  بایستد

خوبست که از روایت اسطوره  یاد کرد

تا التهاب  سوز  زمستان بایستد

 از اسوه های پهنه هستی که بی گمان

هر کهکشان به حرمت ایشان  بایستد

 حرف از مهاجر مقصد رسیده ایست که

در ابتدا ی نقطه ی پایان بایستد

 باران ترین  حواله خاکی  به آسمان                  

بی بودنت  زلالی  احسان بایستد

 این را فقط صلابت  ایوب آزمود

آرامشی که در دل طوفان بایستد

 ششصد هزار سرور و سالار روزگار 

اکنون  نشسته اند که ایران بایستد

فهیم بخشی