من در این فرصت جامانده طرب می خواهم

هی نگو صبح همین نیمه شب می خواهم

عاشقان را به بها  روزی رضوان دادند

من تو را خالی از  اعداد و سبب می خواهم

 چو پلنگی ، ز ته  دره ی دل ، خیره به ماه

جان از چانه گذر کرده به لب می خواهم

 اگر آوردن نامت به جهان جرم شود

صلح یعنی چه؟ هیاهوی حلب می خواهم

 تو بیا ، خنجر عاشق کشی از روی ببند

در به در" یک توی " آشوب طلب می خواهم

گر تمنای تو یک فاجعه ی ساده دلی است

آخر سادگیم از تو رکب می خواهم

 شهری از فاصله برپای دلم نقش زدم

تازه فهمیده ام  این بار، عجب می خواهم!

 قفسی بین کویر و دل اقیانوسم

اسم شب را بلدم ، رخصت رب می خواهم

 گر طبیب سر بالین دلم باشی تو  

روز و شب های دمادم  پرتب می خواهم

فهیم بخشی

پاییز93

بیرجند