یک لحظه خامم کن بگو دیگر نخواهی رفت

غم را حرامم کن بگو بی سر پناهی رفت

حسرت نشین  سایه ی آن بام رویایم

با جان سلامم کن  بگو آن حسّ واهی رفت

با برقی از رنگین کمان جام چشمانت

خود قتل عامم کن، بگو در قتلگاهی رفت

لوت لبم دلمرده شد از فرط بی تابی

باران طعامم کن بگو ابر سیاهی رفت

حالا که رسوای سر بازار این شهریم

گمنام تامم کن بگو "بیهوده خواهی"  رفت

فهیم بخشی

پاییز92

بیرجند