دیگر تمام اطّلاعاتم به روز است

قلبم کبود از رد پا ی ضربه ی شست

این جای پا ها شانه ام  را خاک و خون کرد

دیگر مخواه از من که باشم آلت دست

دیگر مرا از  دام  وانفسا مترسان

من گرگ بالان دیده ام بالانتری هست؟

آن دال دیروزی عصایی را فرو خورد

تا حس شود یک ارتفاع تازه ی پست

آن باد غبغب رفته ها را با خبر کن

باید که باز آمد از آن ویرانه بن بست

دیگر صدا هم با صدا یی هم نفس نیست

بر در ه های مرتفع باید پلی بست

هردم پلنگم یک خیال تازه دارد

اما دگر زانو ندارد طاقت جست

بر من دگر کمتر هوای سروری کن

دل با هوای تازه ای خو کرده دربست

فهیم بخشی

5/10/92

بیرجند