من از سکوت و هیبت دیوار خسته ام

از صد امید رفته به صنّار خسته ام 

از این کنایه های پیاپی و زهر خند

از نیش و نای مردم بیمار خسته ام

از این گناه بلخی و دارش به شوشتر

چون مسگری که گشته بدهکار خسته ام

بازار   زور و زیور و تزویر   داغ داغ

از این رواج رفته به اجبار خسته ام

دیگر مرا به وادی توجیه خود مخوان

از هرچه خط قرمز هشدار خسته ام 

آن سو برو و زهر دلت را مچاله کن

از طعم تلخ  جاروکلنجار خسته ام

بس گفته ها که با دو قسم رتق و فتق شد

بس کن قسم ، به جان تو این بارخسته ام

سراینده: فهیم بخشی

بیرجند

تابستان92