شعری زیبا از یک شاعر جوان که متاسفانه اسمشونو نتونستم پیدا کنم:

 

شب های امتحان

بی همگان بسر شود ، بی تو بسر نمیشود
این شب امتحان من چرا سحر نمیشود ؟!

مولوی او که سر زده ، دوش به خوابم آمده
گفت که با یکی دو شب ، درس به سر نمیشود !

استرس است و امتحان ، پیر شده ست این جوان
دوره آخر الزمان ، درس ثمر نمیشود !

مثل زمان مدرسه ، وضعیت افتضاح و سه
به زور جبر و هندسه ، گاو بشر نمیشود !

مهلت ترمیم گذشت ، کشتی ما به گل نشست
خواستمش حذف کنم ، وای دگر نمیشود !

هر چه بگی برای او ، خشم و غصب سزای او
چونکه به محضر پدر ، عذر پسر نمیشود

رفته ز بنده آبرو ، لیک ندانم از چه رو
این شب امتحان من ،دست بسر نمیشود

توپ شدم شوت شدم ، شاعر مشروط شدم
خنده کنی یا نکنی ، باز سحر نمیشود

 

و پاسخ من به این شاعر نازنین :

 

جان پدرشعرزشعرناب تو لذیذتر نمیشود

ولی چه سود دلبرم جلسه دودر نمیشود

هرچه کنی ز دلبری وزور و ضرب شاعری

 نمره ی آزمون تو عزیز جان بلا اثر نمیشود

خشم وغضب چرا گلم ،عذرتو هست محترم

 درس دگر،به زور یا توپ و تشر نمیشود

اگر تلاش هرشبه ،  شود  به عینه تجربه

کمیت هر کسی به گِل بسان خر نمیشود

وَگرکه خوش کنی دلی ، به شیوه ی تقلبی

عزیز من سالن امتحان هم بی سرخر نمیشود

به در گهی که باز نیست امید اعتراض نیست

کنون که فرموده دگر نمره تو زیر و زبرنمیشود

اگر بجای شاعری، یاد کنی زناله های آخری

دست زپا ی توجگر ، ترم دگر درازتر نمیشود

سراینده : فهیم بخشی